
موضوع كه ذهن اکثر را به خود مشغول کرده است, و گاهاً موجب بحث و مشاجرات زیادی میگردد ، همین موضوع است ، وقتی سخن از دین میشود طرفداران فرهنگ از جایگاه آن سوال میکند و هکذا وقتی موضوع فرهنگ مطرح میشود، جایگاه دین مورد پرسش قرار میگیرد . گرچه کارکرد هردو در خیلی از موارد چنان نزدیک است که جدایی را غیر ممکن میسازد ، به همین خاطر است که خیلی از مکاتب انسان شناسی دین را جز فرهنگ میدانند. اما مکتب که آنرا جز فرهنگ نميدانند در ابتدا خود دین است که به استقلال دین از فرهنگ باورمند است ؛ این دیدگاه باور دارد که دین یک پدیده الهیاتی و وحیانی است و از طرف خدا نازل شده ، در صورتیکه فرهنگ جز دستاورد بشر است؛ پس دین حق دارد که ناظر و حاکم برفرهنگ باشد و آن را کنترول کند. این ادعا در صورت مطرح میشود که ادعای فرهنگ بالاتر از دین است ؛ فرهنگ میگوید هرآن چیزیکه طبیعی نیست، آن فرهنگی است؛ بدین معنی که هرچیزی را که انسان با او سروکار دارد آن متعلق به فرهنگ است ، پس دین هرگز نمیتواند چنین دایره وسیع را پوشش دهد. بطور مثال : هنر که یکی از مهمترین اجزای فرهنگ است، به خلاقیت ، نوآوری ، کشف و خیلی از تجربه های پیچیده انسانی جواب مثبت میدهد ، که دین توانایی آنرا ندارد.
به بیان دیگر : فرهنگ باور دارد که اگر دین حاکم مطلق بر هنر باشد، در این صورت ممکن است ، هنر ابزاری صرف برای تبلیغ و آموزش دین تبدیل شود، و اگر چنین شود، خلاقیت، نوآوری، و دستاورد پیچیده انسانی محدود میشود و یاهم از بین میروند. در صورت هنر زنده میماند که بتواند پرسش بپرسد، تجربه انسانی را آشکار کند، و حتا باور های رایج را به چالش بکشد، اگر این امکان از هنر گرفته شود ، بخش بزرگ از ماهیت هنر از بین میرود .
پس تا اینجا دو ادعای متضاد از هردو جانب مطرح میشود، که خود بیانگر جدال و تنش بین هنر و دین است که برجسته میشود . اما نقاط تعامل و نزدیکی هنر با دین هم کم نیست ؛ وقتی
هردو خدمت به اصلاح جامعه، آموزش و آگاهی بخشی، تعالی انسانی، خیر و زیبایی را جز هدف غایی خود میدانند، این هم پوشانی خود بیانگر تعامل سازنده، گفت و گو و همکاری متقابل است .
در نهایت: با وجود جهت های مشترک و هم پوشانی های از عناصر مشترک ، نمیتوان این دو را در دایره مشترک و در طول همدیگر قرار داد، به این خاطر که هنر های نوین دیجیتالی ، موسیقی ، سینمایی، نمایشی و تجسمی و …… بسیار پیچیده، وسیع و همه جانبه میباشد؛ و این وسعت و تضاد، میتواند باهمی بودن را در یک دایره مشترک غیر ممکن نماید. درستی یا نادرستی چنین ادعای را میتوان از زبان هردو بشنویم : هرگاه یک فرهنگی بگوید که دین یک پدیده اجتماعی است، بنااً بخشی از فرهنگ یک جامعه است ، و باید در کنار دیگر عناصر فرهنگ با مدارا و تساهل همکار باشد ، آیا دین آنرا برمی تابد؟ هرگز! چون او باور دارد که فراتر از فرهنگ است، و حق دارد فرهنگ را کنترول و اصلاح نماید.
نتیجه:
دین و فرهنگ دو حوزه مستقل است، در عرض همدیگر قرار دارند؛ که در بعضی نقاط هم پوشانی ، تاثیر پذیری و تعامل دارند، و اما در خیلی از موارد با همدیگر تعارض و مشکل پیدا میکنند. زیرا دین یک باور الهیاتی و وحیانی است که از طرف خدا آمده و بشر در پروسه شکل دهی آن نقشی ندارد؛ بلعکس اما فرهنگ و هنر که بخش اصلی و مهم دین است ، جز دستاورد و ساخته بشر است که در طول تاریخ به وجود آمده است. لذا رابطه دین و هنر را نباید رابطه فرمانده و فرمانبردار دانست و نه هم رابطه بیگانگان کامل؛ بلکه آن را میتوان در دو حوزه مستقل اما در گفت و گوی مداوم پذیرفت.
علی یوسفی

