هزاره‌ها و سازوکارهای سلطه؛ از اقتدار سیاسی تا هژمونی دینی ـ فرهنگی

پرسشی که همواره ذهن و ضمیر ما را به خود مشغول کرده است، این است که چرا هزاره‌ها در دوره‌های مختلف تاریخ افغانستان بارها در معرض محرومیت، تبعیض، خشونت، غارت، قتل‌عام، سلب مالکیت و آوارگی قرار گرفته‌اند؟ اغلب، پاسخ این پرسش را در سرنیزه‌ی لشکریان بی‌رحم و سیاست حاکمان مستبد و خشونت‌گرا جست‌وجو کرده‌اند؛ اما نقش هژمونی دینی و فرهنگی در مشروعیت‌بخشی، عادی‌سازی و بازتولید این وضعیت، کمتر مورد بررسی قرار گرفته است.

در حالی که خشونت و سیاست‌های تبعیض‌آمیز علیه هزاره‌ها تنها محصول تصمیم‌های حکومتی و عملیات نظامی نبوده است، در بسیاری از دوره‌ها روایت‌های دینی، فرهنگی و اجتماعی نیز در مشروعیت‌بخشی به این وضعیت نقش داشته‌اند. به بیان دیگر، سلطه تنها با زور سرنیزه اعمال نمی‌شود؛ بلکه هنگامی پایدارتر می‌گردد که بتواند خود را در قالب ارزش‌ها، باورها، هنجارها و روایت‌های فرهنگی و دینی بازتولید کند.

یکی از این روایت‌ها، «فقر هزاره‌ها» بوده است. بدون تردید، بخش بزرگی از جامعه‌ی هزاره در دوره‌های مختلف از محرومیت اقتصادی و اجتماعی رنج برده است؛ اما این وضعیت در بسیاری از روایت‌های مسلط، نه به‌عنوان پیامد ساختارهای نابرابر قدرت، تبعیض، سلب مالکیت و محرومیت از منابع، بلکه یا به‌عنوان «تقدیر الهی» و یا نتیجه‌ی ضعف و ناتوانی خود هزاره‌ها توضیح داده می‌شد.

در چنین نگرشی، فقر از یک مسئله‌ی اجتماعی و سیاسی به یک امر مقدر و طبیعی تبدیل می‌شد. این تصور که خداوند یکی را فقیر و دیگری را غنی آفریده است، می‌توانست فقر را از حوزه‌ی مسئولیت اجتماعی و سیاسی خارج کند و امکان پرسش از عوامل و عاملان آن را کاهش دهد. در نتیجه، به‌جای آنکه پرسیده شود چه ساختارهایی موجب فقر و محرومیت شده‌اند، از فقیر خواسته می‌شد فقر خود را تحمل کند و آن را بخشی از تقدیر خویش بداند.

این مسئله در مورد ظلم و ستم بر هزاره‌ها نیز قابل مشاهده است. در برخی روایت‌های دینی و اجتماعی، رنج و مصیبت آنان نه به‌عنوان نتیجه‌ی عملکرد ظالمان و ساختارهای سرکوبگر، بلکه به‌عنوان پیامد اعمال و رفتار خود آنان تفسیر می‌شد. در چنین روایتی، قربانی به‌جای آنکه ظالم را مسئول بداند، خود را مورد سرزنش قرار می‌داد؛ مبادا در انجام وظایف دینی کوتاهی کرده یا از دستورات متولیان دین و قدرت سرپیچی کرده باشد.

بدین ترتیب، رنج و مصیبت می‌توانست به جای آنکه زمینه‌ی اعتراض و مقاومت ایجاد کند، به عاملی برای خودسرزنشگری و درونی‌شدن سلطه تبدیل شود. فردی که از کودکی می‌آموخت هرچه بر او می‌رود ممکن است امتحان الهی، مجازات الهی یا نتیجه‌ی اعمال خودش باشد، کمتر امکان می‌یافت که رابطه‌ی میان رنج خود و ساختار قدرت را ببیند.

از همین‌جا می‌توان به یکی از مهم‌ترین سازوکارهای سلطه رسید: تبدیل امر سیاسی به امر مقدس و غیرقابل اعتراض. هنگامی که اقتدار سیاسی با اقتدار دینی پیوند می‌خورد، اعتراض به حاکم می‌تواند به‌عنوان اعتراض به نظم الهی، نافرمانی از دین یا ضعف ایمان معرفی شود. در چنین شرایطی، حاکم نه صرفاً صاحب قدرت سیاسی، بلکه در ذهن جامعه می‌تواند به صاحب نوعی مشروعیت مقدس نیز تبدیل شود.

به این ترتیب، توصیه‌هایی مانند صبر، تحمل، سکوت، حفظ آبرو و پذیرش تقدیر، که در جایگاه اخلاقی و فردی می‌توانند معانی متفاوتی داشته باشند، هنگامی که در خدمت ساختار قدرت قرار گیرند، ممکن است به ابزاری برای عادی‌سازی رنج و خاموش‌کردن اعتراض اجتماعی تبدیل شوند.

در چنین شرایطی، عزت و ذلت، فقر و ثروت، قدرت و بی‌قدرتی، نه به‌عنوان پدیده‌هایی که می‌توان علل اجتماعی و سیاسی آنها را بررسی کرد، بلکه به‌عنوان اموری مقدر و تغییرناپذیر معرفی می‌شوند. نتیجه آن است که مسئولیت عامل انسانی و ساختار سیاسی در ایجاد فقر، تبعیض و خشونت کم‌رنگ می‌شود.

اما آنچه در این میان اهمیت دارد، ساختار هژمونیک قدرت است؛ ساختاری که تنها سیاست و حکومت را دربرنمی‌گیرد، بلکه فرهنگ، آموزش، اقتصاد، دین، زبان و معیارهای اجتماعی را نیز تحت تأثیر قرار می‌دهد. در چنین شرایطی، ارزش‌ها و آموزه‌های گروه یا مذهب مسلط می‌توانند به معیار عمومی جامعه تبدیل شوند و از طریق نهادهای رسمی و غیررسمی، در ذهن نسل‌های مختلف بازتولید شوند.

تجربه‌ی هزاره‌ها در دوره‌ی شکل‌گیری دولت متمرکز افغانستان در اواخر قرن نوزدهم، نمونه‌ی مهمی برای بررسی این سازوکار است. در دوره‌ی عبدالرحمان خان، دولت مرکزی تلاش کرد اقتدار خود را بر مناطق مختلف، از جمله هزاره‌جات، گسترش دهد. این فرایند با مقاومت هزاره‌ها روبه‌رو شد و در جنگ‌های ۱۸۹۰ تا ۱۸۹۳ به سرکوب گسترده، کشتار، سلب مالکیت، برده‌سازی و جابه‌جایی اجباری شمار زیادی از هزاره‌ها انجامید. 

علی یوسفی